61
-
تاریخ: 1396/5/6 ساعت: 12:20
شمام مثل من سالم ميريد حموم مجروح جنگي ميايد بيرون؟يا فقط من اينطوريم؟
62
-
تاریخ: 1396/5/6 ساعت: 12:20
انگاري دارم دست و پا ميزنم به همه جا چنگ ميزنم تا خوب باشه حالم! تكيه گاه دختر بايد پدرش باشه...! بايد دلش قرص باشه بهش! بايد رفيقش باشه! بايد... نه اينكه... تو زندگيم كم دارم مردي كه تكيه كنم بهش گوش كنم به صداي مردونش وقتي دست مردونش دستم و ميگيره دلم اروم بگيره... برم تو بغل مردونش... سرم و بذارم...
63
-
تاریخ: 1396/5/6 ساعت: 12:20
يكي از عيب هايي كه من دارم و خيلي رو مخمه اينه كه در آنِ واحد هر حسي داشته باشم مياد رو صورتم! بعضي وقتا خوبه ولي بعضي وقتا هم نه... يعني امكان نداره از يه اتفاقي ناراحت بشم و احمق ترين ادم ها هم نفهمن كه ناراحت شدم! امروز عروسي بوديم داشتم عروس داماد و كه ميرقصيدن نگاه ميكردم يهو به قيافه خودم تو
16
-
تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 6:21
سلام بچه ها خوبید؟ راستش توی خوابگاه هنوز وای فای من وصل نشده برای همین با لپ تاپ نمیتونم به نت وصل شم برای همین کم پست میذارم و همم وقت نمیشد الانم اومدم خونه. پست قبل گفتم بقیش و تو پست بعد میگم نمیدونم دقیق چی میخواستم بگم ولی درمورد خوابگاه و دانشگاه بود احتمالا. خوب درمورد خوابگاه مینویسم منتهی...
17
-
تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 6:21
بابای من از اون دسته باباهاست که فکر میکنه کل وظیفه پدریش اینه که یه مقدار پول بده خرج کنم و خوردنی بخره تا شکمم و پر کنم...! خیلی متاسفم از گفتن این حرف ولی اگه الان از من بپرسن مامانتو بیشتر دوست داری یا باباتو؟ میگم مامانمو... نمیگم هردوشونو به یه اندازه! آرامش من تو خونمون مامانمه...
18
-
تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 6:20
واقعا فکر میکنم من خیلی ادم مزخرفی هستم... شاید از این نظر که انقد ضعیفم... انقدر ناشکرم... انقد غرغرو شدم... انقد که قدر هیچی و نمیدونم... انقد که همیشه دارم حسرت گذشته رو میخورم یا حسرت چیزایی که ندارم درحالی که اصلا حواسم به چیزایی که الان دارمشون نیست! دلم برای پارسال و برای کنکور تنگ شده پارسال...
19
-
تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 6:20
مي نويسم خوبم... اما تو باور نكن!
20
-
تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 6:19
u200eمن امشب دووم نميارمu200eدارم دق ميكنمu200eقلبم داره ميتركهu200eنميتونم اينجا بمونم:(u200eميخوام هرروز پيش مامانم باشمu200eهرروز بغلش كنمu200eهرروز ببوسمشu200eنميتونم اينجوري دووم بيارمu200eولي اين سري به خودم قول دادم درمورد اين حالمu200eو دلتنگي هامو دق كردنام به كسي چيزي نگمu200eنه مامانم...ن...
21
-
تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 6:19
اينجا زندگي به حدي رسيده كه انگار بقيه ي زندگيم حذف شده همش... از زندگي فقط درس و دانشگاه مونده.... زندگيم به همين ميگذره! اونم اصلا حال رسيدن به درس هارو ندارم... معمولا فقط كلاسشو ميرم...
14
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 13:21
عاقا انقد که من به استیکرای گوشیم که همون استیکرای تلگرامم هست عادت کردم که اصلا اینجا که میخوام دچار فلج در حرف زدن میشم من حرف زدنی نصف حرفامو با دستام به طرف مقابل میرسونم توی تلگرامم نصف حرفامو با استیکر به طرف مقابل میرسونم اینجا خیلی ناقصه دچار فلج میشم در حرف زدن مثلا دارم برا مردم کامنت میذا...
13
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 7:36
فکر میکنم چیزی که یقه ام را گرفت و محکم از دنیای کودکی بیرونم کرد پریود بود! "پ" پسر عمویم است.یک سال از من کوچکتر هست و ساکن تهران هستند. او کسی است که ساعت ها بدون خستگی باهم بازی میکردیم و از سر و کول هم بالا میرفتیم خلاصه بخشی از کودکی هایم بازی با "پ"بود. ولی یادم میاد روزی از همان دوران ابتدای...
03
-
تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 20:25
یه بی حوصلگی امروز در من موج میزنه که قدرت انجام کارها رو از من گرفته... از پست قبلمم معلومه چقدر بی حوصله نوشته شده...شایدم بی حوصله ادامه داده شده... اولاش باز بهتره... این بی حوصلگی در حدی هست که حتی نا نداشتم با مامان و خاله برم بیرون... نا ندارم برم خونه مامان بزرگم پیش عمه ها و دختر عمم و ماما...
04
-
تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 20:25
اصلا فکرشو نمیکردم انتخاب رشته انقدر مرحله سختی باشه! یه لحظه میگم نیلسااا تو که این مدت همش به دانشگاه تهران فکر میکردی چطوری میتونی الان بیخیالش شی! هم میگم تو فقط یکی دو ماه برای هنر وقت گذاشتی و رتبت شد 367! اگه بیشتر وقت بذاری...اگه یه سال پشت کنکور بمونی...هم میتونی رتبه بهتر بیاری هم میتونی خ...
06
-
تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 20:25
میدونید مشکلی که این روزها خیلی دارم مدیریت زمانه! اصلا نمیتونم کارهایی که باید انجام بدم و انجام بدم! هی میخوام توی دفتر پلنرم برنامه ریزی کنم ولی حتی برای اونم وقت نمیکنم شایدم تنبلی میکنم! قبل کنکور انقدر برای بعد کنکورم برنامه داشتم که فکر میکردم حتی وقت سرخاروندنم نداشته باشم. مثلا قرار بود بعد...
08
-
تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 20:24
ادامه پست قبل... میدونید من گاهی حس میکنم با همه ی ادمای توی خونمون فرق دارم... احساساتم...تفکراتم...خواسته هام...رفتارم... فقط من به محبت بیشتری احتایج دارم... حتی احتیاج دارم یکی قربون صدقم بره... من نیاز دارم یکی همراهم باشه... من یه همراه میخوام... این همراه صرفا یه جنسِ مذکرِ غریبه نیست...! برا...
09
-
تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 20:24
فاطمه فکر کنم اگه من و تورو باهم مخلوط کنند یه ادم ایده ال ایجاد میشه پی نوشت:من همه منظورم از پستای قبل این بود که دلم میخواست یکی تو خانواده بود که خیلی باهاش راحت و صمیمی بودم!یکی ممکنه با اعضای خانوادش صمیمی نباشه ولی حداقل با دایی خاله ای چیزی مثل دوستن!شاید چون سن هاشون بهم نزدیکه!ولی من...! ه...
11
-
تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 20:24
امشب با چندتا از دوستای مدرسه ای که یه سال ازم کوچیک ترن برای شام رفتیم پیتزا. با سه تاشون تو مدرسه اشنا شدم که دوتاشون دوقلو هستن با یکیشونم تو کلاس زبان. خلاصه امروز برای اولین بار این اکیپ باهم رفتیم بیرون.ولی راستش و بخواید از اول تا اخرش من چندکلمه بیشتر حرف نزدم.حرفاشونو نمیفهمیدم. همش درمورد ...
12
-
تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 20:24
هی مینویسیم...هی مینویسم تو مغزم...ولی وقت نمیشه بیام اینجا خالیشون کنم... ولی امروز یه سری حرفایی اماده کرده بودم تو ذهنم که حتما نیاز دارن به نوشته شدن... صرفا برای به یاد موندن خودم... تا یادم نره... پی نوشت:نمیدونم چطوری وقت نمیشه وقتی روزام با بیکاری و علافی و خواب و کسالت میگذرن!