91
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 16:46
من به كشنده ترين مرض جهان مبتلام!تنهايي...
71
-
تاریخ: 1396/5/25 ساعت: 10:22
پریروز همه بچه های تئاتر جمع شدیم خونه یکی از بچه ها. بچه های قدیم و جدید(البته جمع دخترونه) آی زدیم و رقصیدیم ای زدیم و رقصیدیم که نگو آی دیوونه بازی در آوردیم آی دیوونه بازی در آوردیم که نگو و دیوانگی هم عجب عالمی دارد... منم اخیرا عاشق رقص شمالی شدم...شمالی هم کلی رقصیدیم خیلی حال داد... ولی نشست
73
-
تاریخ: 1396/5/25 ساعت: 10:22
تا حالا فكر كرديد چطوري ميميريد؟ من واقعا دوست دارم بر اثر مرگ مغزي بميرم... ولي با تمام وجود حس ميكنم بر اثر ايست قلبي ميميرم... مثلا شايد يه شب بخوابم و صبحش بيدار نشم! يا يه روز يه جايي يهو دستم و ميذارم رو قلبم و الوداع! + شنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۶21:57نیلسا |
74
-
تاریخ: 1396/5/25 ساعت: 10:22
كاش ميتونستم برم تو بغلش... گم بشم تو بغلش... مطمئنم يه عالمه ي زياد اروم ميشدم لعنت به نسبت هاي خوني كه ميگن اون برادرم نيست... ولي ما كه دلامون مثل خواهر و برادر بهم وصله مهم دله...ولي خوب نميشه بغلش كنم:( ولي مطمئنم نه من ميتونم حسي جز برادر بهش داشته باشم نه اون به من به چشم كسي جدا از خواهرش نگ...
75
-
تاریخ: 1396/5/25 ساعت: 10:22
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
76
-
تاریخ: 1396/5/25 ساعت: 10:22
اقا میگم هرچقدر بیشتر عکسای قبلیمو میبینم بیشتر پی میبرم که چقدر ابرو خفن بودم منخداروشکر ابروهامو برداشتم + سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۶4:14نیلسا |
64
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 0:47
نصف عمر من با اين جمله ميگذره: "يه چيزي ميخواستم بگم...چي ميخواستم بگم؟" بنظرتون من فراموشي زودرس گرفتم؟:))))) + دوشنبه نهم مرداد ۱۳۹۶12:28نیلسا |
65
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 0:47
دقيقا در زماني كه فكر ميكردم خيلي چيزا ميدونم فهميدم هيچ چيز نميدونم يه زمانايي ميگم كاش انقد نفهم نبودم تو زندگيم! + دوشنبه نهم مرداد ۱۳۹۶21:24نیلسا |
66
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 0:47
u200eچهارم ابتدايي بودم تو خونمون تولد گرفتم و دوستامو دعوت كردمu200eحنانه هم بود...u200eهنوزم هست عكس خنده هاشu200eفيلم رقصيدناش حرف زدناش قهقه زدناش دست زدناشu200eهنوزم عروسكي كه برام اورده بود و تو قوطي خودش نگه داشتمu200eوقتي حنانه مرد اسم عروسك و گذاشتم حنانه...u200eپيش دانشگاهي بودم تولد هيجده...
67
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 0:47
از عروسي هم عروسيه مردا رو بيشتر دوست دارم!
68
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 0:47
• جرئت يا حقيقت؟ - حقيقت • كي و بيشتر از همه دوست داري؟ - تو رو پي نوشت مهم و توصيه مندانه:هرگز با يك عروس و داماد كه ديروزش عروسيشون بوده جرئت حقيقت بازي نكنيد! + شنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۶3:4نیلسا |
69
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 0:47
دلم ميخواد يه كتاب بخونميه شخصيت دختري داشته باشه كه خصوصياتش مثل من باشه!يه دختر ١٩،٢٠ ساله كه خيلي جاها هنوز مثل بچه ها رفتار ميكنهخيلي جاها توي مسائل بزرگ تر ها فهمش در حد يه بچستهمش به فكر خوش گذرونيه و ولخرجم هست و از مسائل اقتصادي سر در نميارهسادست به شدتتو جمع هاي جديد خجالتيه يا بهتره بگم كم
70
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 0:47
دلم ميخواد تو اينده شغليم انقد هرروزم مفيد و شلوغ باشه كه وقتي براي دل گرفتگي و حوصله سر رفتن نمونه! پي نوشت:چرا هيچ كامنتي نميگيرم؟حس ميكنم من و وبلاگم باهم دفن شديم! + یکشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۶22:40نیلسا |
54
-
تاریخ: 1396/5/6 ساعت: 12:20
فكر ميكنم اصلا تحمل باخت تو انتخابات و ندارم فكر ميكنم اگه خدايي نكرده يه روزي راي نياريم تا مدت ها نتونم خودمو پيدا كنم و شايد حتي بعدش دلم بشكنه از كسايي كه روزمون و به اون وضع انداختند تفاوت ما و رئيسي ها هم اينه كه خوب و بدهامون باهم فرق داره! اونايي كه ما برا خودمون ننگ و زشت ميدونيم رئيسي ها م...
55
-
تاریخ: 1396/5/6 ساعت: 12:20
چقدر عجیب که باز هم بازی گذر زمان مرا به بازی گرفت... و الان بدون آنکه باورم شود هشت ماه است دارم دور از خانه زندگی میکنم. در اتاقی در خوابگاه دانشگاه الزهرا،گلستان یک،طبقه چهار و اتاق 417... کنار چهار نفر دیگر... که البته شش نفر بودیم و یکی امان از ترم دوم انتقالی گرفت و رفت. 8 ماهی که بیشتر روزهای
56
-
تاریخ: 1396/5/6 ساعت: 12:20
مامان بهم ميگه من يه بهونه ميارم و به بابا و داداشت ميگم چند روز روزه نميگيري اينطوري تو هم راحت ميتوني اين چند روزو بخوري مثل بچه هاي لجباز پاهامو ميزنم زمين و ميگم نه نميخوام من روزه الكي ميگيرم اين چند روز...! (چند ساعت بعد نامبرده مثل ادامس چسبيده به كاغذ از تخت جدا ميشود و با چشم هاي قرمز به س
57
-
تاریخ: 1396/5/6 ساعت: 12:20
چادرمو سر کردم تا نمازمو بخونم که یهو فکر تولد مامان و سورپرایز کردنش ذوق و تزریق میکنه بهم میرم تو اتاق جناب برادر با ذوق میگم برا تولد فردا کیک میخریم و... که یهو چشم و ابروشو کج میکنه میگه خیر کیک نمیخریم میگم سورپرایز...دوباره با دهن کج میگه سورپرایز سوررایز...سورپرایزاتو ببر خوابگاه بی توجه بهش
58
-
تاریخ: 1396/5/6 ساعت: 12:20
مامان گفت امروز روز خوبی بود
59
-
تاریخ: 1396/5/6 ساعت: 12:20
خوب اینطور که بوش میاد من قراره سینگل به گور بشماکیپ مدرسمون 4 نفر بودیم دوتاشون رل زدن یکیشم پشت کنکوره نمیاد تلگرام حالا امشب برا اینکه این اقاهای(عُق)دو تا باهم بیشتر اشنا بشن و اکیپمون بزرگتر بشه و حساسیت اقای یکی نسبت به اینستا داشتن دوستم یا مثلا فالو کردن اقای اون یکی دوستم کمتر بشه به پیشنها
60
-
تاریخ: 1396/5/6 ساعت: 12:20
يه جمله بگم از خدمتتون مرخص شم: Fuck exams