و الان بدون آنکه باورم شود هشت ماه است دارم دور از خانه زندگی میکنم.
در اتاقی در خوابگاه دانشگاه الزهرا،گلستان یک،طبقه چهار و اتاق 417...
کنار چهار نفر دیگر...
که البته شش نفر بودیم و یکی امان از ترم دوم انتقالی گرفت و رفت.
8 ماهی که بیشتر روزهای آن را خانه نبودم و شب ها روی تخت خودم در اتاق خودم نخوابیدم
هشت ماهی که هرروز مامانمو نمیدیدم
هشت ماهی که عادی و راحت نگذشت برام...
هشت ماهی که با تمام سال ها و ماه های قبل زندگیم فرق داشت...
هشت ماهی که انگار فصل جدیدی تو زندگیم رقم خورد و خیلی چیزا عوض شد...
هشت ماهی که خیلی بزرگم کرد...
اوایل انقد سخت بود انقد سخت بود و انقد روحم و آزرده و پیر کرد که حد ندارد
ولی از بعد عید کمی فقط کمی با موضوع کنار آمدم
ولی باز هم هروقت میرم خونه دوباره برگشتن به خوابگاه برام سخت ترین کار دنیاست
ولی الان یدفعه نگاه میکنم و میبینم ترم دو هم داره تموم میشه...
هنوز هم بعضی روزها انقد دلم تنگ میشه
انقد دلم میگیره که دلم میخواد پرواز کنم و برم خونه...برم و مامانمو با تمام وجود بغل کنم...
شاید تونستم یکم عادت کنم ولی هنوز برام عادی نشده...
ولی الان توی اون خونه ی چهار نفریمون مامان و بابا و داداش دارن بدون تک دختر خونه زندگی میکنند...
خوشحالم تابستون نزدیکه و من قراره به زندگی عادی توی خونه برگردم...
خوابگاه زندگی عادی نیست!
پی نوشت:اقا انتخاباتم که بردیم!عاقا تبریک
پی نوشت2:چندبار موضوع های مختلف اومد تو ذهنم که بیام اینجا درموردش بنویسم ولی یادم رفت و الان هیچی ازشون یادم نیست!دیس ایز بد حس
برچسب:
نویسنده: بنیامین سلطانی