امروز دانشگاهم نرفتم. مهرماه که حالم خیلی خوب بود و با عشق میرفتم دانشگاه و وقتی یه روزم تعطیل بود ناراحت میشدم از نبودن دانشگاه یا وقتی هفته ی قبل یه روز مجبور شدم نرم دانشگاه و سر همین کلی اعصابم خورد شد اصلا فکرشم نمیکردم این ترم باز روزهایی پیش بیاد که بچپم تو تنهایی خودم و حال دانشگاه رفتنو نداشته باشم. دانشگاه دانشگاه مسئله ی پر معمای من توی زندگی. عاشق رشتمم و مطمئنم بهترین رشته ای هست که میتونستم بخونم ولی دانشگاهمون نه!آدم هاش نه! جو کلاسمونو دوست ندارم.توی این سه ترم هیچ دوستی پررنگی توی دانشگاه شکل نگرفت و همین موضوع خیلی تنهاترم میکنه توی تبریز. دوست ندارم تبریزو دیگه.دوست دارم زودتر ازش برم.خیابون هاش بی آر تی هاش اتوبوس هاش همشون تنهایی هام و هنذفری توی گوشمو یادم میاره. کاش آدم گرافیک بودم که نبودم! کاش آدم گرافیک بودم و میموندم تهران. دانشگاه الزهرارو خیلی بیشتر دوست داشتم. اونجا دوست زیاد داشتم.آدم های خوب.لحظات خوب.خوش گذرونی های زیاد. همیشه فکر میکردم توی تبریز احساس غربت نکنم. ولی حقیقت اینه توی تبریز صدبرابر بیشتر از تهران احساس غربت میکنم. تو تهران اصلا غریب نبودم. با معنی واقعی غریب توی تبریز آشنا شدم. لعنت به من. لعنت به دانشگاه. لعنت به تنهایی. لعنت به زندگی.
برچسب:
نویسنده: بنیامین سلطانی