خرید بک لینک
چادرمو سر کردم تا نمازمو بخونم که یهو فکر تولد مامان و سورپرایز کردنش ذوق و تزریق میکنه بهم

میرم تو اتاق جناب برادر با ذوق میگم برا تولد فردا کیک میخریم و...

که یهو چشم و ابروشو کج میکنه میگه خیر کیک نمیخریم

میگم سورپرایز...دوباره با دهن کج میگه سورپرایز سوررایز...سورپرایزاتو ببر خوابگاه

بی توجه بهش میگم من خودم میخرم

کیک میخرم میبرم میذارم خونه مامان بزرگ بعد افطار میریم اونجا...

دوباره حرفم تموم نشده میگه:

نخیر خونه مامان بزرگ چرا؟اگه قرار باشه تولدم بگیریم همینجا میگیریم...

دوباره با غر که چقدر بی ذوقی و من خودم انجامشون میدم میرم نماز ظهرم و میخونم

اونم چه نمازی...

همش تصویر فردا میاد جلو چشمم و با دیدن چهره خوشحال مامان تن گشنه و تشنم جون میگیره...

یکی از نمازهام که تموم میشه دوباره میرم اتاق جناب برادر و دوباره نقشه هایی که موقع نماز خوندن اومده بود به ذهنمو میگم...

- فردا بعد شام من و بابا میریم کیک میخریم مامان بزرگ و عمه رو هم میاریم اینجا

دوباره صورتشو کج و کوله میکنه و میگه خییییییییییر...اونارو میخوایم چیکار!

میگم به تو ربطی نداره خودم همشو انجام میدم...

زیر لب هی میگه سرپرایز سورپرایز...

میگم آروووم ترررر!مامان میشنوه!

.

خدایا برای چه گناهی ما دوتا قطب مخالف و کنار هم آفریدی؟

برای کدامین گناه باید این آدم بی ذوق و تحمل گنم؟

میتونید حدس بزنید که من خودم که تو فکر سورپرایز کردن همم روز تولدم هیچ سورپرایزی از جانب خانواده نمیشم

حتی اونجام خودم به فکر سورپرایز کردن خودمم و کادوی مورد علاقمو اعلام میکنم و میبرمشون برام میخرن

در غیر اینصورت با یکم پول ختم به خیرش میکنند

+ سه شنبه نهم خرداد ۱۳۹۶15:34نیلسا |

برچسب: نویسنده: بنیامین سلطانی تاريخ: جمعه 6 مرداد 1396 ساعت: 12:20

صفحه بندی