راستش توی خوابگاه هنوز وای فای من وصل نشده برای همین با لپ تاپ نمیتونم به نت وصل شم
برای همین کم پست میذارم و همم وقت نمیشد
الانم اومدم خونه.
پست قبل گفتم بقیش و تو پست بعد میگم نمیدونم دقیق چی میخواستم بگم ولی درمورد خوابگاه و دانشگاه بود احتمالا.
خوب درمورد خوابگاه مینویسم منتهی با دیدگاه ها و تجربه های الانم.
خوابگاه یه اتاق هست با شش نفر از خانواده های مختلف و عادات مختلف و رفتارهای مختلف...
شش نفر که یهو هرکدوم از یه جایی میان و میشن هم خونه...
خوابگاه تلویزیون نداره...(تو یه ساختمون دیگست!تو ساختمون خودمونم باشه من اطلاع ندارم)
خوابگاه یه یخچال داره برای دو اتاق یعنی 12 نفر...
خوابگاه برای دستشویی رفتن باید یه راهرو رو بریم تا تهش...
خوابگاه حموم تو زیرزمینه و ما طبقه 4 هستیم...
خوابگاه بخوای غذا بگیری باید 4 طبقه ساختمون و بری پایین باید از حیاط خوابگاه بری
کارت خروجتو بزنی بعد تازه وارد حیاط دانشگاه بشی و کلی بری تا سلف...
خوابگاه باید رفتی حموم لباساتم بشوری...
خوابگاه یعنی از لحظه ای که واردش میشی لحظه به لحظه اش حس میکنی داری بزرگتر میشی...
خوابگاه و شهر دور یعنی غربت یعنی مستقل شدن یعنی بزرگ شدن یعنی دلتنگی...
بر اساس تجربه های الانم بخوام بگم اینارو درمورد خوابگاه بهتون توصیه میکنم:
1.هیچ وقت درمقابل کسی خودتون و ضعیف نشون ندید...هیچوقت خودتون و لو ندید...نقطه ضعفتونو سریع رو نکنید...
2.در عین صمیمیت با دوستات باز هم حریمتو حفظ کن و یه خط قرمزی دورت داشته باش
3.سریع هرچی(وسایل) داری و رو نکن
با گذشتن این مدت هنوز هم نتونستم کامل به اونجا عادت کنم.
هنوز هم دلتنگ میشم هنوز هم گریم میگیره گاهی...
هنوز هم غر میزنم...
انقدر غر میزنم که حد نداره...
غر میزنم که میخوام بیام تبریز برم دانشگاه ازاد بدون کنکور...
غر میزنم دلتنگم...
غر میزنم به مامانم که شمام بیاید پیش من...
غر میزنم که من دانشگاه تهران میخوام...
غر میزنم که من دانشگاهمو دوست ندارم...
هی غر میزنم و غر میزنم و غر میزنم...
مامانمم هی میگه خیلی ناشکری...
ولی کم کم سعی میکنم خودمو وفق بدم با شرایط و دوباره به پیشرفت و زندگی و برنامه ریزی فکر کنم!
حتی ارتباط برقرار کردن با رشتمم وقت برد(الانم درحد اپسیلون دارم باهاش ارتباط برقرار میکنم)
یه دفعه از تجربی وارد هنر شدن و وارد گرافیک شدن راحت نیست...
زمین تا اسمون باهم فرق دارن...
اتفاقای زیادی افتاد این مدت...
ولی کاش هرکدومو به وقتش میتونستم بیام و بنویسم.
امید دارم این سری که رفتم که وای فایم وصل شده باشه.اینطوری بیشتر مینویسم:)
داشتم کامنتارو میدیدم یه سری چیز اومد تو ذهنم که به بعضیا بگم
امیدوارم یادم مونده باشن که چی میخواستم بگم.
1.حورا بیشتر بهم سر بزن
2.الهه ادرس وبلاگ جدیدتو بهم بده
3.پردیس خوشحالم برگشتی حتما میام میخونمت.
4.نیلوفر من تورو نمیشناسم.دوست دارم بیشتر باهات اشنا شم.اگه وبلاگ داری ادرسشو برام بذار.
5.مائده اگه دوباره وبلاگ جدید ساختی ادرسشو بهم بده.
چقدر خشک و جدی نوشتم این پستمو
برچسب: 16,16th amendment,163,16 candles,16 personalities,16 handles,160 cm to feet,16 in spanish,165 cm in feet and inches,16 and pregnant,
نویسنده: بنیامین سلطانی