شاید از این نظر که انقد ضعیفم...
انقدر ناشکرم...
انقد غرغرو شدم...
انقد که قدر هیچی و نمیدونم...
انقد که همیشه دارم حسرت گذشته رو میخورم یا حسرت چیزایی که ندارم
درحالی که اصلا حواسم به چیزایی که الان دارمشون نیست!
دلم برای پارسال و برای کنکور تنگ شده پارسال هدف داشتم
پارسال برای یه چیزی میجنگیدم
ولی الان خالی شدم از هدف...
فراموش کردم همه چیزایی که میخواستم رو...!
تازه فهمیدم وقتی توی تلگرام یه کلمه برای مامانم تایپ میکنم دلتنگم یا داریخیرام*!
چقدر غم میذارم رو دلش...
الان که به هنر رسیدم حس میکنم دلم برای تجربی و کنکوری بودن و علم خوندن تنگ شده
الان که به تهران رسیدم حس میکنم دلم نمیخوادش دلم میخواد بیام همین شهر خودمون
یا تبریز!
دانشگاهمونم دخترونست حس میکنم وارد دوره ی دوم دبیرستان شدم
اصلا حس دانشجو بودن ندارم
از خودم بدم میاد که چرا برای به دانشگاه تهران رسیدن یه سال دیگه نموندم!
یادمه یبار داداشم گفت:دانشگاه تهران انقدری ارزش نداره که یه سال از عمرتو پاش بذاری!
الانشم دانشگاه خوبی قبول شدی!
فکر میکنم وقتش رسیده بزرگ شم...
انگاری وقتش رسیده که باور کنم من دیگه اون دختره کوچیکه نیستم!
من 18 سالم شده
من بزرگ شدم
دارم مستقل میشم
باید باور کنم این حقیقت تلخ و...
دلم برای مدرسه هم خیلی تنگ شده...!
کاش یکم برگردیم به عقب...
به اول ابتدایی!
به اول راهنمایی!
یاد همه اون روزا بخیر...
دیشب داشتم فکر میکردم دیدم منم واقعا روزگارایی گذروندما
چقدر حجم خاطراتم دارن زیاد میشن...
این داره بهم میگه که دهه دوم زندگیم هم داره تموم میشه...
برچسب: 1800 flowers,1800contacts,1800petmeds,18th amendment,18650 battery,wheeler,187,1812 overture,1800gotjunk,weeks pregnant,
نویسنده: بنیامین سلطانی