
متاسفانه از يه جايي به بعد ميفهمي دنيا ارزششو نداشت!...
ادامه مطلب
امشب فهميدم با وجود همه تفاوت هامون ولي يه سري تشابهاتي هم داريم با داداشم!...
ادامه مطلب
آدماي سرزنده و پر جنب و جوش و شوخ و پرحرف و پر از اميد به زندگي و ديدي! كاش منم اونطوري بودم...
ادامه مطلب
دلم نميخواد برگردم خوابگاه! ولي ميخوام تجربه هاي جديد كنم و بزرگ شم و... ولي تا حد مرگ دلم براي مامان و خونه تنگ ميشه + یکشنبه نهم مهر ۱۳۹۶2:30shadow | ...
ادامه مطلب
وقتي قراره برگردم خوابگاه دلم ميخواد بميرم. كسايي كه ميرن خارج درس بخونند چطور ميتونند؟...
ادامه مطلب
امروز بجاي اينكه شب با اتوبوس بيام تهران، ظهر با عمه اينا اومدم كه راحت باشم و مستقيمم برم خوابگاه تا دردسر ماشين گرفتن و صبح زود رفتنش نباشه. زود برسم خوابگاه جا به جا شم تا كلاس صبح و اماده و سرحال برم از نذري و روضه خونه عمه مامانم گذشتم كه خيليييي دوسش دارم و كل سال و منتظرشم. اومديم از قزوين به بعد ترافيككككك بوووود.ماشينم خراب شد مونديم تو راه يكم ده ساعت تو راه بوديم لهِ له شب حدود دوازده...
ادامه مطلب
پتو رو ميكشم روم گرممه ميزنم اونور سردمه!...
ادامه مطلب
امشب با چندتا از دوستای مدرسه ای که یه سال ازم کوچیک ترن برای شام رفتیم پیتزا. با سه تاشون تو مدرسه اشنا شدم که دوتاشون دوقلو هستن با یکیشونم تو کلاس زبان. خلاصه امروز برای اولین بار این اکیپ باهم رفتیم بیرون.ولی راستش و بخواید از اول تا اخرش من چندکلمه بیشتر حرف نزدم.حرفاشونو نمیفهمیدم. همش درمورد این حرف میزدن که فلان دختر اینکارو کرده با اون دوست شده این پسر فلان شده منم اصلا هیچکس و نمیشناسم. دامنه ی شناختم فقط دوستای دوروبرم بوده هیچ کسِ دیگه ای نمیشناسم.نه دختر نه پسر. برای همین خیلی ساکت بودم.اصلا من با دوستای هم کلاس خودم هیچوقت تو این فازها نبو...
ادامه مطلب