زود رفتنش نباشه. زود برسم خوابگاه جا به جا شم تا كلاس صبح و اماده و سرحال برم
از نذري و روضه خونه عمه مامانم گذشتم كه خيليييي دوسش دارم و كل سال و منتظرشم.
اومديم از قزوين به بعد ترافيككككك بوووود.ماشينم خراب شد مونديم تو راه يكم
ده ساعت تو راه بوديم لهِ له شب حدود دوازده شب رسيديم، بعد اصلا پسرعمه نگفت ببرمت خوابگاه منم خجالت كشيدم بگم
من و با عمه اورد خونه عمه اينا پياده كرد.
همچين بغضم گرفت هي تند تند پلك ميزدم گاهي وقتام از دستم در ميرفت اشكم ميريخت
اومدم خونه رفتم دسشويي يه عالمه گريه كردم بعدم عمه برام شام گرم كرد اونو خوردني هم نتونستم خودمو نگه دارم زدم زير گريه!
چي فكر ميكرديم و چي شد!
سالي كه نكوست از بهارش پيداست... اينم اولين بارِ امسال!
انقد كه من تو اين يه سال سر رفتن و اومدن و جابه جايي وسايل عذاب كشيدمكه بگم ميشه ذكرمصيبت و بايد نشست باهاش هاي هاي گريه كرد.
برچسب:
نویسنده: بنیامین سلطانی