خرید بک لینک
امروز بجاي اينكه شب با اتوبوس بيام تهران، ظهر با عمه اينا اومدم كه راحت باشم و مستقيمم برم خوابگاه تا دردسر ماشين گرفتن و صبح

زود رفتنش نباشه. زود برسم خوابگاه جا به جا شم تا كلاس صبح و اماده و سرحال برم

از نذري و روضه خونه عمه مامانم گذشتم كه خيليييي دوسش دارم و كل سال و منتظرشم.

اومديم از قزوين به بعد ترافيككككك بوووود.ماشينم خراب شد مونديم تو راه يكم

ده ساعت تو راه بوديم لهِ له شب حدود دوازده شب رسيديم، بعد اصلا پسرعمه نگفت ببرمت خوابگاه منم خجالت كشيدم بگم

من و با عمه اورد خونه عمه اينا پياده كرد.

همچين بغضم گرفت هي تند تند پلك ميزدم گاهي وقتام از دستم در ميرفت اشكم ميريخت

اومدم خونه رفتم دسشويي يه عالمه گريه كردم بعدم عمه برام شام گرم كرد اونو خوردني هم نتونستم خودمو نگه دارم زدم زير گريه!

چي فكر ميكرديم و چي شد!

سالي كه نكوست از بهارش پيداست... اينم اولين بارِ امسال!

انقد كه من تو اين يه سال سر رفتن و اومدن و جابه جايي وسايل عذاب كشيدمكه بگم ميشه ذكرمصيبت و بايد نشست باهاش هاي هاي گريه كرد.

+ سه شنبه یازدهم مهر ۱۳۹۶0:32shadow |

برچسب: نویسنده: بنیامین سلطانی تاريخ: چهارشنبه 12 مهر 1396 ساعت: 12:02

صفحه بندی